تبليغاتX
 هوالمحبوب
هوالمحبوب

مهربونم دوست دارم...
با تو معنای بودن را فهمیدم

می خواستم خود را در این دنیا گم کنم

 

می خواستم هر چه زودتر غروب زندگی ام را فرا رسانی

 

به دنبال کلبه کاه گلی کوچک در بیشه ای دور بودم

 

گریزان از این مردم

 

و نا امید و سر گردان در کوچه های اجبار زندگی قدم بر می داشتم

 

فراموش کرده بودم  زیبایی گل،پاکی رود و عشق پروانه را

 

جز سایه ای مبهم چیز دیگری از تو نمی دیدم

 

 

اما دوباره عشق،بخشش و مهربانیت تمام وجودم را فرا گرفت

 

مرا در اغوش گرفتی و از مرداب خارج کردی

 

به من فهماندی زندگی بازی کودکانه ای بیش نیست

 

دیگر زندگی برایم یک قفس اجبار نیست

 

حال یک پرنده عاشقم که می توانم در اسمان پر از محبت تو پرواز کنم

 

دیگر نامهربانی ها ،ترس و نگرانی نمی تواند در دل عاشق من نفوذ کند

 

مهربانم ، عاشقانه می بخشم

 

و سرود مهربانی را عاشقانه زمزمه خواهم کرد

 

 

 

                                                                                              مینا

 

 

با تو معنای بودن را فهمیدم

 

? نوشته شده در 86/04/18 ساعت 21:17 توسط مینا | پیوند |
مهربونم!

مهربونم سلام

 

یادمه یه روز بهم گفتی خیلی دوستم داری طوری که نه میخوای

زخمی رو  تنم ایجاد شه ، نه فکر ازار دهنده ای در ذهنم باشه

 

واسه همین

تا پاهام می لرزید منو در اغوش پر از محبتت میگرفتی تا مبادا...

و وقتی یک مسئله ای در ذهنم ایجاد میشد جوابشو سر راهم قرار می دادی تا مبادا...

و واسه اینکه ازم مطمئن باشی یه نور سبزو راهنمام قرار دادی تا مبادا...

 

اما الان...

بقدری در جاده های تاریک غوطه ور شدم که بدنم پر شده از زخم های گناه

و در ذهنم پر از سوال های بی جوابه

مهربونم کجایی که ببینی مینیایی که دوسش داشتی داره تبدیل به یه مرداب بو گنو میشه

 

مهربونم کجایی ؟

چرا فقط ازت یه سایه میبینم؟

مثله همیشه کمکم کن تا درست فکر کنم و درست قدم بردارم

به جز تو کسیو ندارم پس کمکم کن

 

                                                                                  مینا

 

 

 

 

? نوشته شده در 86/01/18 ساعت 14:38 توسط مینا | پیوند |
تولدی دوباره

سلام

سال نو رو به همگی تبریک میگم امیدوارم سال خیلی خوب و هدفمندی داشته باشین

از همه دوستای گلم که درمدت غیبتم لطف داشتن تشکر میکنم و از همتون به علت تاخیر زیادم عذرخواهم

 

دختر کنار پنجره تنها نشست و گفت

ای دختر بهار حسد می برم به تو

عطر گل و ترانه و سرمستی ترا

با هر چه طالبی بخدا می خرم زتو

 

 

 

بر شاخ نوجوان درختی شکوفه ای

با ناز می گشود دو چشمان بسته را

می شست کاکلی به لب اب نقره فام

ان بال های نازک زیبای خسته را

 

 

خورشید خنده کرد و ز امواج خنده اش

بر چهر روز روشنی دلکش دوید

موجی سبک خزید و نسیمی به گوش او

رازی سرود و موج بنرمی از او رمید

 

 

خندید باغبان که سرانجام شد بهار

دیگر شکوفه کرده درختی که کاشتم

دختر شنید و کفت چه حاصل ازاین  بهار

ای بس بهارها که بهاری نداشتم

 

 

 

خورشید تشنه کام در انسوی اسمان

گویی میان مجمری از خون نشسته بود

می رفت روز و خیره در اندیشه یی غریب

دختر کنار پنجره  محزون نشسته

 

(فروغ فرخزاد)

 

 

 

                                    

 

                              

 

من دوست ندارم مثل دختر شعر فروغ سالهای زندگیم و بهارها رو به غصه و الکی بگذرونم واسه تک تک لحظاتش برنامه ریزی میکنم

 

یه خواهش از همه دوستانم دارم  واسم خیلییی دعا کنین

مرسی

یا علی
? نوشته شده در 86/01/03 ساعت 20:10 توسط مینا | پیوند |
ای مردم

 

سلام  به دوستان خوبم

امروز یک شاعر  توپ میخوام بهتون معرفی کنم   

شعری که مییخونید از اقای کیوان شاهبداغی ست  (البته من خیلی از قسمت هاشو ننوشتم )

 

 

ای مردم به گمان که غلط امده ایم  

   راه را برگردیم  

   جاده از نور خدا خاموش است   

 هیچکس حوصله عشق ندارد اینجا

برق چشمان همه خاموش است  

  چشم و دستان همه پر خواهش   

  و لب از گفتن یک خسته نباشید محروم

    و دل از عشق تهی

    و سکوت حرف لبهای همه ست 

    خنده این واژه دیرین کهن منسوخ است 

   همه در جمع ولی تنهایند

ای مردم به گمانم که غلط امده ایم   

 قطره ای عشق به همراه کسی نیست در این راه دراز  

  اگر این جاده درست است چرا ناشادیم 

   اگر این راه نجات است چرا ترسانیم  

   هر چه در راه جلو رفته عقب مانده تریم  

      هر چه در اوج فرو مانده تریم 

ای مردم به گمهنم که غلط امده ایم  

    راه این قافله بیراهیه  خود خواهی ها  ست  

این چه راهی ست خدایا  که در ان هیچ کسی شاخه گلی به کسی هدیه نکرد 

      و سلامی دل ما شاد نکرد   

   مرگ همسایه نیاشفت دگر خواب کسی    

 گل لبخند به لبهای کسی باز نشد 

    مرگ پروانه دل شمع کسی اب نکرد 

    دست گرمی دست همراهی ما را نفشرد   

  کسی از جنس دعا حرف نزد  

  ریه ها پر شده از واژه ی مرگ

    هیچ چشمی به سر ختم شرافت نگریست  

     هیچ کس مرگ محبت را جدی نگرفت  

   کسی از کشتن احساس خجالت نکشید   

 سز شب یک نفر اهسته زمن می پرسید:جاده سبز سعادت به کجا باید رفت  

    من از او پرسیدم: از خدا چند قریه دور شدی 

ای مردم بخدا راه را غلط امده ایم  

   من دلم می خواهد برگردم   

  و به راهی بروم که در ان راه خدا همسفر من باشد  

   من دلم  می خواهد به سلامی گل لبخند نشانم بر لب

      سبزه و نور و گل و ایینه را دریابم   

    راه را برگردیم   

  شعله ی عشق در این جاده دگر خاموش است  

      جاده ای را که در ان نور خدا نیست،بدان تاریک است  

   من دلم تنگ خدایم شده است 

       ای مردم، مردم  

  کار سختی ست ولی برگردیم    

     برسیم تا سر ان پیچ زمان   

   که خدا از دل ما بیرون رفت  

     سر ان پیچ که حق رو به جلو رفت و ما پیچیدیم  

 

 

 

? نوشته شده در 85/11/07 ساعت 16:24 توسط مینا | پیوند |

 

نقشی از افسردگی پیدا نشد در چهره ام          خنده کردم اشکارا در نهان بگریستم 

هیچ کس در چهره ام اثار درد و غم ندید          ناله را اهسته کردم  بی فغان بگریستم

 

هر که می گرید به حال خویش می گرید نخست

من تمام عمر را بر دیگران بگریستم

 

خاطر افسرده ام از هیچ  می گردد ملول         گل اگر دیدم  ز رنج  باغبان بگریستم

اشک طاقت سوزم از امروز یا فردا نیست          تا گشودم دیده در این خاکدان بگریستم 

 

پرتوی مهری از این عالم نمی تابد به چشم

بر سواد هستی کون و مکان بگریستم

 

 

                                                                                                                            احمد کمال پور  

 

 

 

                          

 

 

         

? نوشته شده در 85/10/20 ساعت 16:24 توسط مینا | پیوند |
بازی

سلام

من از طرف یکی از دوستانم دعوت به این بازی شدم

 

 

*اول از همه بگم که یکی هست که منو خیلی دوست داره و خیلی کم پیش میاد که تنهام بذاره . منم خیلی سعی میکنم ناراحتش نکنم اما نمی دونم چرا نمیشه ؟

 

 

* قبل از اینکه دانشکاه برم در بین مردمی بودم که مهربونی و خوبی و از خودگذشتگی رو ستایش میکردند اما وقتی وارد محیط دانشگاه شدم و با مردم از فرهنگ های مختلف اشنا شدم ، دیدم که همه به فکر خودشوننن و افراد دیگر اصلا براشون اهمیت نداره    حالا هم بین دو راهی موندم که چه راهی رو برم؟

 

 

*متن و شعر نوشتن را خیلی خیلی دوست دارم اما وقتی واسه دیگران می خونم با خنده و حالت صورتشون میگن:این چیه نوشتی؟؟ ، ولی لفظا میگن خیلی خوبه و تشویقم میکنن(اما  دل من می شکنه   ).خیلی دوست دارم با یکی از الت های موسیقی کار کنم اما هنوز هیچ اقدامی در این زمینه انجام ندادم . عاشق فضای سبز،پارک و دریایم

 

 

*وقتی کوچولو بودم یک کار وحشتناک کردم. یه روز که خانواده تلویزیون نگاه می کردن من داداش گلم را صدا زدم (اخی طفلی نمی دونست چه خبره)بردمش حیاط و با انبردست دندون سالمش را کشیدم  واییییی

چهارم دبستان هم بخاطر اینکه مشقامو درست می نوشتم چند بار کتک خوردم

 

 

*یک ارزوی دست نیافتنیمم اینه که همه ادما با هم مهربون باشند و فقط یک  ذره به فکر دیگران باشند . دوست دارم هر روز صبح در کیفمون یک دسته بزرگ گل سرخ و نرگس بذاریم و هر کسی را که دیدیم به جای غرور و خودخواهیمون یکی از گل ها را تقدیم کنیم(وای چه رمانتیک)

 

 

 

*مهربونم(خودمو تحویل گرفتم    )،تا جایی که بتونم به دیگران کمک می کنم(   )،سعی میکنم به جای دروغ یا حرف راست  بگم یا سکوت کنم(دوستهام میگن وقتی سکوت میکنی دوست داریم با تبر سرت را از تنت جدا کنیم)،مقداری رو به زیادی حسودم،خیلی از اخلاق بدم را اصلاح کردم

 

 

بالاخره اجازه میدم و از منبر پایین مییام ببخشید سرتون را درد اوردم

 

 

                       

 

 

 

 

? نوشته شده در 85/10/12 ساعت 15:34 توسط مینا | پیوند |
بلند شو

 

به خورشید گفتم گرمی ات را به من بده تا به تو بدهم

گفت:دستانش گرمای مرا دارند.

به اسمان گفتم : پاکی ات را به من بده

گفت :  چشمانش پاکی مرا دارند

از دشت  سبزی زندگی اش را خواستم

گفت : زندگی اش سبزتر از اوست

از دریا بزرگی و ارامشش را خواستم

گفت : قلبش به اندازه اقیانوس است

از ماه تابندگی صورتش را خواستم

گفت : وقتی نگاهش می کنم خجل می شوم

به فکر فرو رفتم من در قبال دستان گرمت  چشمان پاکت  سبزی زندگی ات  بزرگی و ارامش صورت ماهت هیچ ندارم که به تو هدیه کنم جز...

این... بگیر نترس  می تپد برای تو و من چیزی ندارم جز قلبم

 

 

                                                                   

  

تنهایی زمانی به سرا غم میاید که فراموش کنم  خداوند بهترین مونس من است

 

افکار به کلام  و کلام به عمل و عمل به عادت و عادت ها به شخصیت تبدیل می شوند

 

سعی کن چیزی را که دوست داری  بدست بیاوری وگرنه مجبور می شوی چیزی را که به دست اورده ای دوست داشته باشی

 

 

لبخند زدن در هنگام مصیبت نشان دهنده قدرت یک ذهن استوار است

 

زندگی تعداد نفس هایی نیست که می کشیم بلکه تعداد لحظات خوبی است که در ان به سر می بریم

 

همیشه صبح که از خواب بر می خیزی فرقی نمی کند که بیمار باشی یا سالم ! ابتدا کارهای ان روز را بر طبق اولویت و سختی دسته بندی کن و همیشه سعی کن سخت ترین کار را اول انجام دهی . به این ترتیب دیگر بار سنگینی ان را تمام روز با خودت حمل نمی کنی

 

                                                                 

 

وقتی که دلت گرفت ِ وقتی دیدی هیچ کس نیست که باورت کنه برو پنجره رو باز کن . یه نگاه به اسمون بنداز فرقی نداره شب باشه یا روز افتابی باشه یا ابری فقط بهش نکاه کن .نا خوداگاه احساس ارامش  وجودت رو تسخیر می کنه . یه لحظه چشماتو ببند. اروم هوای تازه  رو تو ریه هات وارد کن . وقتی اروم شدی و فهمیدی که اونقدر تنها نیستی چون یکی هست که همیشه با توست ، اگر اشکات جاری شد بی خیال ، بذار ببارن.اون موقع است که به ارامش رسیدی وپشتت واسه مقابله با مشکلات محکم تر شده و با توکل به اون عزیز میتونی بقیه مسیرت رو ادامه بدی

سعی کن نه تنها وقتی دلتنگی  بلکه همیشه ، حتی اگه یه ذره هم که شده به سراغش بری و باهاش دردو دل کنی و یادت باشه هیچ وقت پیوندت چشماتو با اسمون قطع نکنی

 

 

                   دستامو بگیر

 

 

 

? نوشته شده در 85/10/01 ساعت 11:4 توسط مینا | پیوند |
باز هم عشقم

 

قشنگترین رنگ .رنگ خداست

به نظر شما خدا چه رنگیه؟

 

 

? نوشته شده در 85/09/14 ساعت 14:29 توسط مینا | پیوند |
اه...

 

سلام به همه دوستان گلم

امیدوارم حال همگی خوب باشه

ببخشید که دیر اپ کردم

 

 

 

از ان هنگام که زمستان در باغ سبز من میهمان شد

پرنده های امید به کوچ زمستانی رفتد

درختان ایمان را برف های نرم پوشاند

تمامی باغ را مه هوس الوده کرد

شکوفه های محبت پزمردند

 

بوته های احساس زیر پای رهگذران له شد

اما من در این سرما مشغول درست کردن ادم برفی ام

 

همه می پرسند چرا باغ سبز سپید شد ؟

کسی نمی داند دلیل سپیدی خود رهگذرانند

 

 

 

شاد باشین

در پناه حق

 

? نوشته شده در 85/09/10 ساعت 23:27 توسط مینا | پیوند |

 

در بيمارستاني ، دو مرد بيمار در يك اتاق بستري بودند. يكي از بيماران اجازه داشت كه هر روز بعد از ظهر يك ساعت روي تختش بنشيند . اما بيمار ديگر مجبور بود هيچ تكاني نخورد و هميشه پشت به هم‌اتاقيش روي تخت بخوابد.
آنها ساعت‌ها با يكديگر صحبت مي‌كردند، از همسر، خانواده، خانه، سربازي يا تعطيلاتشان با هم حرف مي‌زدند.
هر روز بعد از ظهر ، بيماري كه تختش كنار پنجره بود ، مي‌نشست و تمام چيزهايي كه بيرون از پنجره مي‌ديد براي هم‌اتاقيش توصيف مي‌كرد. بيمار ديگر در مدت اين يك ساعت ، با شنيدن حال و هواي دنياي بيرون ، روحي تازه مي‌گرفت.
اين پنجره ، رو به يك پارك بود كه درياچه زيبايي داشت مرغابي‌ها و قوها در درياچه شنا مي‌كردند و كودكان با قايقهاي تفريحي‌شان در آب سر گرم بودند. درختان كهن ، به منظره بيرون ، زيبايي خاصي بخشيده بود و تصويري زيبا از شهر در افق دوردست ديده مي‌شد. همان طور كه مرد كنار پنجره اين جزئيات را توصيف مي‌كرد ، هم‌اتاقيش چشمانش را مي‌بست و اين مناظر را در ذهن خود مجسم مي‌كرد.

روزها و هفته‌ها سپري شد.
يك روز صبح ، پرستاري كه براي حمام كردن آنها آب آورده بود ، جسم بي‌جان مرد كنار پنجره را ديد كه با آرامش از دنيا رفته بود . پرستار بسيار ناراحت شد و از مستخدمان بيمارستان خواست كه مرد را از اتاق خارج كنند.
مرد ديگر تقاضا كرد كه تختش را به كنار پنجره منتقل كنند . پرستار اين كار را با رضايت انجام داد و پس از اطمينا
ن از راحتي مرد، اتاق را ترك كرد.آن مرد به آرامي و با درد بسيار ، خود را به سمت پنجره كشاند تا اولين نگاهش را به دنياي بيرون از پنجره بيندازد . بالاخره او مي‌توانست اين دنيا را با چشمان خودش ببيند.
در كمال تعجت ، او با يك ديوار مواجه شد.
مرد ، پرستار را صدا زد و پرسيد كه چه چيزي هم‌اتاقيش را وادار مي‌كرده چنين مناظر دل‌انگيزي را براي او توصيف
                                                                                    كند !
پرستار پاسخ داد: شايد او مي‌خواسته به تو قوت قلب بدهد. چون آن مرد اصلا نابينا بود و حتي نمي‌توانست ديوار را ببيند !!!

 

 

? نوشته شده در 85/08/12 ساعت 15:48 توسط مینا | پیوند |
درباره ما
وبلاگ
نوشته های پیشین
پیوندها
آمار وبلاگ
طراح قالب


http://www.hadisystem.tk ------->