سلام به دوستان خوبم
امروز یک شاعر توپ میخوام بهتون معرفی کنم
شعری که مییخونید از اقای کیوان شاهبداغی ست (البته من خیلی از قسمت هاشو ننوشتم )


ای مردم به گمان که غلط امده ایم
راه را برگردیم
جاده از نور خدا خاموش است
هیچکس حوصله عشق ندارد اینجا
برق چشمان همه خاموش است
چشم و دستان همه پر خواهش
و لب از گفتن یک خسته نباشید محروم
و دل از عشق تهی
و سکوت حرف لبهای همه ست
خنده این واژه دیرین کهن منسوخ است
همه در جمع ولی تنهایند
ای مردم به گمانم که غلط امده ایم
قطره ای عشق به همراه کسی نیست در این راه دراز
اگر این جاده درست است چرا ناشادیم
اگر این راه نجات است چرا ترسانیم
هر چه در راه جلو رفته عقب مانده تریم
هر چه در اوج فرو مانده تریم
ای مردم به گمهنم که غلط امده ایم
راه این قافله بیراهیه خود خواهی ها ست
این چه راهی ست خدایا که در ان هیچ کسی شاخه گلی به کسی هدیه نکرد
و سلامی دل ما شاد نکرد
مرگ همسایه نیاشفت دگر خواب کسی
گل لبخند به لبهای کسی باز نشد
مرگ پروانه دل شمع کسی اب نکرد
دست گرمی دست همراهی ما را نفشرد
کسی از جنس دعا حرف نزد
ریه ها پر شده از واژه ی مرگ
هیچ چشمی به سر ختم شرافت نگریست
هیچ کس مرگ محبت را جدی نگرفت
کسی از کشتن احساس خجالت نکشید
سز شب یک نفر اهسته زمن می پرسید:جاده سبز سعادت به کجا باید رفت
من از او پرسیدم: از خدا چند قریه دور شدی
ای مردم بخدا راه را غلط امده ایم
من دلم می خواهد برگردم
و به راهی بروم که در ان راه خدا همسفر من باشد
من دلم می خواهد به سلامی گل لبخند نشانم بر لب
سبزه و نور و گل و ایینه را دریابم
راه را برگردیم
شعله ی عشق در این جاده دگر خاموش است
جاده ای را که در ان نور خدا نیست،بدان تاریک است
من دلم تنگ خدایم شده است
ای مردم، مردم
کار سختی ست ولی برگردیم
برسیم تا سر ان پیچ زمان
که خدا از دل ما بیرون رفت
سر ان پیچ که حق رو به جلو رفت و ما پیچیدیم


